آمار بازديد امروز : نفر
افراد آنلاين : 1 نفر
آمار كل بازديد : 41011 نفر
من نگاه كن
درست به چشم هايت
مي دانم كه تازه از زير چتر برگشته اي
مي دانم كه وقت نمي كني دلت برايم تنگ شود
ولي من از دلتنگي تمام وقت ها برگشته ام
حالا كه آمده اي
اتاق رو به رفتن است
ما به ميهماني دورترين كتابهاي جهان مي رويم
تو را و مرا
به قضاوت آسمان مي گذارم
و چترم را به قضاوت برف
سكوتي اگر بود
در راه ، تمام حرف هاي با خودم را
افشا مي كنم
خداوندا :
اگر روزي تو از عرشت , به زير آيي , لباس فقر بر پوشي و
غرورت را براي , لقمه اي نان, زير پاي مردان پست و لاايمان بریزی
زمين و آسمان را کفر نمي گويي ؟؟؟؟!!!
خداوندا :
اگر در ظهر گرماخيز تابستان , لبان تشنه ات را بر کاسه روئين قيراندودي بگذاري
تن خود را به زير سايه ي ديوار به دست خواب بسپاري
و قدري آنطرفتر خانه هاي مرمرين ديوار بيني و
دستانت براي سکه اي , اين سو و آن سو در گذر باشد
که شايد رهگذري , از درونت با خبر باشد
زمين و آسمان را کفر نمي گويي ؟؟؟؟ !!!
خداوندا :
اگر روزي گذر کردي , زحال ما خبر کردي و
با چشمان خود نامردي ها را نظر کردي
پشيمان ميشوي از قصه ي خلقتت واز اين بودن
آنگاه آیا زمين و آسمان را کفر نمي گويي ؟؟؟!!
نه، من هرگز نمی نالم؛ قرنها نالیدن بس است؛ می خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم ، سکوت می کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است
در راه رسيدن به اوج با مردم مهربان باش چرا كه هنگام سقوط با همان مردم رو به رو خواهي شد
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد .او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش .کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم. کودک گفت: مي دانستم با او نسبت داريد.
خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی...
بخواب همچو مهتابی که آرام پشت کوه ها می رود و مرا از پرتوش بی نصیب می دارد
تو نیز بخواب و مرا از عشقت بی نصیب دار
باشد که عشق در وجوت بماند،
و آنچنان وجودت از عشق آکنده شود که ذره ذره ی وجودت را بگیرد
آنگاه عشق از وجوت سرریز شود...
باشد که پرتوی از ذره های لبریز شده اش به من بتابد
و مرا از زمین و زمان بی نیاز سازد
ای امید نا امیدی های من
انگار باز روزهاي بي پناهي دارد به آخر مي رسد !
اين بار هم تو تمامش مي كني ديگر ؟
خاطراتت هميشه برايم زنده است !
اين روزها ديگر كمتر دلتنگ مي شوم !
مي دانم كه نمي آيي !
نمي تواني بيايي !
ولي مي داني كه مي آيم ؟
مي تواني بداني ؟
چند زمستان ديگر تا تو مانده ست ؟
تمام غروبها را در هراس از پنجره ها سپري مي كنم !
شادي ديدن دوبارهء تو در آن سوي شيشه ها يخ زده است !
و اينك زمستان
باز ياد تو را به همراه آورده است !
در انتظار دانه هاي زيباي برف ...
امشب اشكهايم همراه برف ها باريدن گرفت !
نمي داني چه شاعرانه بود آن هنگام كه
از پشت حلقه اي اشك
خيال زيباي تو
پديدار شد ...
دلم مي خواهد چشمانم هميشه خيس از دلتنگي هايت باشد !
شايد بتواند بار ديگر تو را ببيند .....
ديروز درختي ديدم لخت
اينجا ديگر درختها هم
عفت ندارند
درخت آنقدر متفاوت بود كه توجهم را جلب كرد
لخت و عريان شده بود مثل بقيه
با اين تفاوت كه بر سر اصلي ترين شاخه اش
به گمانم از آنجا بالاتر برايش نبود
در اوج تك برگي خشك و تنها نشسته بود
و من متعجب از آنكه چرا او به سرنوشت آنهاي ديگر مبتلا نشده ؟
يعني اين اوج نشين هيچگاه فخر نفروخته است
يا اين همان عذاب غرور بالانشيني ست كه جدا از سايرين مانده ست
در تمام طول راه به فراز تو انديشيدم و فرود خودم
باز داستان سيب ممنوعه تكرار شد...
... امروز تصادفاً همان مسير را طي كردم
ديگر درختي توجهم را جلب نكرد
او هم به ديگران پيوسته بود
چقدر زود
ديشب باز در انتظار جواب سؤال هايم
خواب تو در چشمانم نقش بست .
سلام. سال جديد رو به همه تبريک ميگم ، هرچند يه ماهش گذشت.
دعای سال نو.
خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، مذهب بی عوام ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نُمود ، گستاخی بی خامی ، مناعت بی غرور، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه جمعیّت ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن !
همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن . ارزش هر انسان به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل.....
اگر شاهد عصر خود و شهید حق و باطل جامعهات نیستی، هر کجا که میخواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست.
وقتی چشم های من برای همیشه به دنبال تو خواهند بود. که تو هر چه زیباتر پرواز کنی. بی عشق هم می توان زیست حتی زیر یک سقف و تا پایان راه حتی بی کشمکش و درگیری.بی عشق هم می توان خود رادر پناهگاهای درون پنهان کرد و ساکت و آرام از کنار زندگی گذشت.اما ما زاده نشده ایم که عمری در خود بخزیم تا لحظه ی مرگ. ما آمده ایم که از خود بیرون آییم و با دیگران بیامیزیم بشکفیم شادی کنیم و عشق را در جان هم بریزیم و تازه شویم .
رودها آوازشان را از دست خواهند داد اگر سنگها را ازپیش پایشان بر داریم.
من همان شعله ی فروزانم وتو تنها عشق من .
واگر می بینی در آغوشت نمی گیرم هراس از آب شدن توست...
اکنون سرد باش تا بمانی وگرم باش تا عشقمان بماند....
تپه های شن با وزش طوفان شکلشون عوض میشه اما صحرا همیشه همون جور می مونه. من اگر جزئی از وجود تو باشم ...تو باز خواهی گشت
جغدی روی كنگره های قديمی دنيا نشسته بود.
زندگی رو تماشا می كرد، رفتن و اومدن رد پای آدم هايی رو می ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل می بندن. جغد، اما می دونست كه سنگ ها ترک می خورن، ستونا فرو می ريزن، درا می شكنن و ديوارا خراب می شن. اون بارها و بارها تاج های شكسته، غرورهای تكه پاره شده رو لابهلای خاكروبه های قصر دنيا ديده بود. اون هميشه آوازهايی درباره ی دنيا و ناپايداریش می خواند؛ و فكر می كرد شايد پرده های ضخيم دل آدم ها، با اين آوازها كمی بلرزه .
به روز كبوتری از اون حوالی رد می شد، آواز جغد رو كه شنيد، گفت: بهتره سكوت كنی و آواز نخونی. آدم ها آوازت رو دوست ندارن.
غمگينشون می كنی. دوستت ندارن. می گين بدشگوني و جز خبر بد، چيزی
نداری قلب جغد پير شكست و ديگه آواز نخوند .
سكوت اون آسمون رو افسرده كرد. اون وقت خدا به جغد گفت:
آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا ديگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم
گرفته است .
جغد گفت: خدايا! آدمات منوآوازامو دوست ندارن
خدا گفت: آوازای تو از دل بريدن می گه وآدم ها عاشق دل بستن هستن. دل بستن به هر چيز كوچک و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه ای! و اونی كه می بينه و می انديشه، به هيچ چيز دل نمی بنده؛ دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخون و هميشه بخون كه آواز تو حقيقته و طعم حقيقت تلخه .
جغد به خاطر خدا بازم روی كنگره های دنيا می خونه. و اون كسی كه می فهمه، می دونه آواز اون پيغام خداست كه می گه: آن چه نپايد، دلبستگی را نشايد.
"لبيك" كوبنده ترين واژه مشترك جامعه اسلام است.
بسيار شنيده ايم در مراسم حج ; كل جامعه اسلام هماهنگ و يك پارچه در كنار خانه خدا فرياد ميزنند:" لبيك لا شريكه لك لبيك" و در روزهاي عاشورا نيز كم نيستند كساني كه فرياد ميزنند:" ليك يا حسين"
روح اعتقادي "لبيك يا حسين "يعني اينكه مادري فرزندش را براي مبارزه با كفر راهي ميدان جنگ كند و وقتي فرزندش شهيد شد; خون از چهره اش پاك كند و رو به فرزند شهيدش بگويد فرزندم من از تو راضي ام كه فاطمه را از من خوشنود كردي.
و اين بود معني واقعي لبيك يا حسين در زمان رخ داد واقعه عاشورا.
قمر(مادر)، وهاب (پسر)و هانه(عروس) سه مسيحي كه در بيابانهاي سوزان عربستان به سختي روزگار ميگزراندند.
امام حسینعلیه السلام با یاران خود در مسیر حرکتبه سوی کربلا، چشمشان در صحرای ثعلبیه به خیمه سیاه سوختهای افتاد. امام نزدیک آن خیمه شد. دید پیرزن فقیری در آنجا زندگی میکند. او قمر مادر وهب بود. امام حال و روزگار او را پرسید. او گفت: روزگار میگذرد. ولی ما در مضیقه آب هستیم. اگر آب میداشتیم بسیار خوب بود. امام با او به کناری رفتند، تا به سنگی رسیدند، امام با نیزه خود آن سنگ را از جا کند. آب خوشگواری از زیر سنگ بیرون آمد. پیرزن بسیار شادمان شد و از امامعلیه السلام تشکر کرد. هنگام خداحافظی، امام حسینعلیه السلام هدف از هجرت و حرکتخود را گفت و به آن مادر پیر فرمود: ما نیازی به یار و یاور داریم. وقتی که پسرت وهب بازگشت، به او بگو به ما بپیوندد و ما را در راه دفاع از حق و مبارزه با ظلم کمک کند.
امام رفت. پیرزن در حیرت فرو رفته بود، عظمت و کرامت و ضعیفنوازی و مهربانی امام فکر و قلب او را قبضه کرده بود. دلش میخواستبا امام حرکت کند. صبر کرد تا عروس و پسرش وهب آمدند. آنان آب گوارای چشمه در کنار خیمه خود را دیدند. علت را پرسیدند. قمر جریان را برای آنان تعریف کرد. و پیام امام را نیز به پسرش ابلاغ نمود. این سه نفر شیفته امام شدند. بار و بنه خود را برداشتند و به سوی کاروان امام حرکت کرده و به حضور امام رسیده و با سپاه امامعلیه السلام با کمال عشق و علاقه به راه خود ادامه داده تا به کربلا رسیدند.
روز عاشورا فرا رسید. قمر به وهب گفت: پسرم برخیز و پسر دختر پیامبرصلی الله علیه وآله را یاری کن.
وهب گفت: مادرم حتما یاری میکنم و کوتاهی نخواهم کرد.
ام وهب آنچنان پسرش را عاشقانه به سوی میدان دعوت میکرد، که گویی میخواهد کبوترش را به سوی میدان به پرواز درآورد. او اشک شوق میریخت که جوان تازه دامادش، در رکاب حسینعلیه السلام شهد شهادت بنوشد.
وهب به میدان تاخت و رجز جانانه خواند و ایثارگرانه جنگید، و جماعتی را کشت و نزد مادر بازگشت و گفت: آیا از من راضی شدی؟
قمر گفت: از تو راضی نمیشوم تا در پیشگاه حسینعلیه السلام کشته گردی. او به میدان بازگشت و همچنان با صولت عجیب میجنگید به طوری که نوزده سواره و بیست پیاده را کشت. سپس هر دو دست او را قطع کردند.
همسرش هانیه عمودی برداشت و کنار شوهرش آمد و گفت: پدر و مادرم به فدایت در رکاب پاکان، با دشمن جنگ کن، وهب لباس همسرش را گرفت تا او را به خیمهها برگرداند. ولی او میگفت: برنمیگردم تا با تو کشته شوم.
امام حسینعلیه السلام فرمود: از ناحیه ما بهترین پاداش به شما برسد، به خیمهها برگرد. هانیه بازگشت. وهب همچنان جنگید تا او را اسیر کرده نزد عمرسعد آوردند. عمرسعد که صلابت و دلاوری او را دیده بود، به او گفت:
ما اشد صولتک: «چقدر صولت و رشادت سختی داری.»
سپس دستور داد گردنش را زدند و سربریده او را به سوی لشكر امام حسینعلیه السلام انداختند. مادرش قمر، سر او را گرفت و به آغوش کشید و خون صورتش را پاک کرد و گفت: «حمد و سپاس خداوندی را که با شهادت تو، مرا روسفید کرد»
سپس سر بریده فرزندش را به سوی دشمن انداخت. یعنی متاعی که در راه خدا دادم پس نمیگیرم. آنگاه عمود خیمه را از جا کند و به میدان رفت و دو نفر از دشمن را کشت. امام حسینعلیه السلام فرمود: ای مادر وهب به خیمه برگرد، پسرت اکنون با رسولخداصلی الله علیه وآله است. او به خیمه بازگشت در حالی که میگفت: «خدایا امیدم را ناامید نکن»، امام به او فرمود: ای مادر وهب امیدت برآورده است.
هانیه همسر وهب خود را به جنازه به خون غلطیده همسرش وهب رساند، خونها را از پیکر او پاک میکرد و میگفت: «بهشتبر تو گوارا باد»
شمر وقتی که او را دید به غلامش رستم دستور داد او را بکشد. رستم با عمود بر آن نو عروس زد و او را کشت. و این نخستین زن و یگانه زنی بود که در کربلا در راه دفاع از حریم امام حسینعلیه السلام به شهادت رسید.
وهب هنگام شهادت 25 سال داشت. او و خانوادهاش در روز عاشورا ده روز بود که به اسلام گرویده بودند.

نقدي بر شيوه عزاداريهامان در ايام محرم.
گريه اي كه تعهد و آگاهي و شناخت محبوب يا فهميدن و حس كردن ايمان را به همراه نداشته باشد، كاري است كه فقط به درد شستشوي چشم از غبار خيابان مي خورد. فراموش نكنيم از اولين كساني كه بر سر گذشت حسين بزرگ گرست عمر سعد بود.
به راستي كدام يك از ما گريه كردنهامان در عزاي حسين از روي شناخت و تعهد است؟
براي ملتي كه مذهبش مذهب علي است، بسار ننگ است كه درباره حسين و يارانش و قيام بزرگ عاشورا جز سخني اندك هيچ نميداند.
بهتر است به جاي ناليدن در عزاي حسين ، از حسين و يارانش عالمانه سخن بگوئيم.
" جهت" بدهد تمام افتخار و هم و قمش را روي خواندن ونوشتن يك رساله نهاده
اين چنين است كه ملتي كه عشق و ايمان دارد.قرآن و نهج البلاغه دارد.علي و فاطمه دارد.زينب و حسين دارد.ويك تاريخ سرخ ، به اين سان سرنوشتش سياه است.